188- Space
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 15:15
زمان عقربى است تنهاكه كمر بسته به مرگ لحظه ها يمنشسته ام بر مدار اين دايره سياهآنسوى اين دايره تويىمعجزه نمى خواهدها كن!ها!دستى به سمتم تكان بدهتا دكمه زندگى روشن شود + نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۱/۲۴ساعت 13:14 توسط باران رنجبر |
189- احمق ها حتمن به بهشت مى روند
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 15:15
چه خوبه كه اينقدر دورى كه بدى هات اصن به چشمم نميادو اينقدر توى دلم بزرگ شدى كه جايى واسه خودم پيدا نمى كنم پ ن:آغوش ميخواهم آغوشى كه به وقت مردن زنده ات كند آغوشت را ميخواهم + نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۱/۲۵ساعت 12:2 توسط باران رنجبر |
190
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 15:15
دراينچرخهىناكوك كهآفتاببود؟ كهسايه؟! معلومنشد
191
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 15:15
محزونمباش ازغبارى كه بر دلت نشاند همهى ما انسانيم در غبارى از وهم و خيال + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۰۴ساعت 19:22 توسط باران رنجبر |
192
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 15:15
باز برگشتم به جايى كه قابل شناسايى نيستم،به تنهايى كه دوستش مى دارم به سكوتى كه ازآن بغضم نمى گيرد،به خيالى كه تمامى ندارد به جوانى به نوجوانى به بى پايان دوست داشتن؛گسستن و گذشتن از كسانى كه تنهايي ام را بزرگتر مي كنند به تماشا بى قاضى بى راوى + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۰۵ساعت 4:24 توسط باران رنجبر
193
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 15:15
من:نمى دانم كى قرار است همديگر را بشناسيم؟ خودم:احتمالاً وقتى كار از كار گذشته باشد! من:وقتى همه چيز تمام شده خودم:يقين دارم پس از مرگ هم قادر به شناسايى هم نيستيم من:خيلى دردناكه خودم:خيلى هم دردناك نيست،حداقلش اينه كه مساوى هستيم من:كاش ميتوانستى بلند حرف بزنى،طورى كه همه ى جهان صداى تو را بشنو